متن نامه‌ نماينده ايرانيان زرتشتي به ریاست شورای سیاست‌گذاری ائمه‌ جمعه

سرویس زرتشتیان: در پي‌انتشار سخنان «آيت‌الله زين‌العابدين قرباني» نماينده ولي فقيه در گيلان و امام جمعه رشت در رویه ۲۳ روزنامه ايران به تاريخ ۲۲ اسفندماه، در مورد چهارشنبه‌سوري، نماینده ایرانیان زرتشتی با ریاست شورای سیاست‌گذاری ائمه جمعه گفتگو کرد و نامه‌ای را برای ارسال به ائمه جمعه سراسر کشور نوشت.
متن این نامه را در زیر بخوانید.

با درود فراوان
احتراماً، پيرو مذاكرات انجام شده، شايسته است به اطلاع كليه‌ امامان محترم جمعه سراسر كشور رسانده شود كه بنا به فرمايش بنيانگذار کبير انقلاب، زرتشتيان هميشه خدمتگزار اين ملت و مملکت بوده‌اند. رهبر معظم انقلاب نيز در ديدار با زرتشتيان سراسر جهان، يكتاپرستي ايرانيان را در درازناي تاريخ مايه فخر و مباهات دانستند. بنابراين براساس يك واقعيت انكارناپذير زرتشتيان يکتاپرست بوده و داراي کتاب آسماني با نام گاتها مي‌باشند. اين موضوع در اصل سيزدهم قانون اساسي، توسط نظام جمهوري اسلامي ايران مورد تاييد قرارگرفته است و ايرانيان زرتشتي داراي نماينده در مجلس شوراي اسلامي مي‌باشند.
شايان ذكر است فرهنگ و سنت ايرانيان، با منش، اخلاق و خرد نياكان ما در طول هزاره‌های گذشته درآميخته و در تمامی این سنتها، نیایش و پرستش پروردگار يكتا و بي همتا، همازوری و همبستگی، اميد به زندگي و شادي از بخشهای همیشگی هستند.
اما متاسفانه چند سالی است که برخی کج‌روی‌ها در مراسم چهارشنبه‌سوری باعث به وجود آمدن خسارت‌های جبران ناپذیر جانی و مالی شده است، اتفاقی که به هیچ عنوان مورد تایید نیست و ارتباطی با فرهنگ و تمدن ايرانيان ندارد.
اميد است با احياي رسوم باستاني و ايراني، با همان مفاهيم ديرينه خود كه علاوه بر يك شادي نهادينه شده، همبستگي و همازوري را به فرزندان اين مرز و بوم فرا مي‌دهد، بتوان جلوي هرگونه آسيب اجتماعي و فرهنگي را گرفت.
با سپاس
دكتر اسفنديار اختياري
نماينده ايرانيان زرتشتي

سخنان «آيت‌الله زين‌العابدين قرباني» در روزنامه ايران

روزنامه ایران در شماره روز گذشته خود در صفحه 23 از قول امام جمعه رشت نوشت: «زرتشتي‌ها فکر مي‌کردند آتش نشانه خدا و مقدس است، يك مسلمان هم اگر اين‌گونه فکر کند حماقت است.»

متن کامل این خبر را در زیر بخوانید:

«چهارشنبه سوري و پريدن از روي آتش خرافه‌پرستي است

رشت آيت‌الله زين‌العابدين قرباني نماينده ولي فقيه در گيلان و امام جمعه رشت در خطبه‌هاي اين هفته گفت: مراسم چهارشنبه‌سوري و پريدن از روي آتش خرافه پرستي است. اين مراسم از گذشتگان براي ما مانده است،هرچيزي که از گذشته مانده مقدس نيست و هر چيز عتيقه‌اي محبوب نيست.

وي افزود: اينکه از روي آتش مي‌پرند و مي‌گويند زردي من از تو سرخي تو از من، بت پرستي است. زرتشتي‌ها فکر مي‌کردند آتش نشانه خدا و مقدس است، يك مسلمان هم اگر اين‌گونه فکر کند حماقت است.

قرباني ادامه داد: اين روزها در مراسم چهارشنبه سوري علاوه بر خرافه‌پرستي اعمال ناشايست ديگري نظير ترقه بازي نيز بلاي جان مردم شده و آسايش و سلامت همه را در معرض تهديد قرار داده است.»

امرداد ـ تار نگار خبری زرتشتیان

رسانه شمایید



Advertisements

4 پاسخ

  1. پرونده قتل (فاطمه قائم مقامی) هنوز باز است
    .
    دلدادگی فلاحيان به (فاطمه قائم مقامی) مهماندار شرکت هواپيمايی آسمان که در زيبايی بی همتا بود عليرغم افشا شدن، دارای زوايای تاريکی است. مشاور فعلی رهبری و وزير اسبق اطلاعات مردی زنباز و هوسران است و در اين مورد شهره آفاق شده است. مشاور ولی فقيه بی قيدی خود را به اصول و مبانی مذهبی به کرات نشان داده است. هنگامی که وی به آلمان سفر کرده بود تا قضيه پرونده ميکونوس را ماله کشی و ماستمالی نمايد به گفته شاهدان عينی به جز يکی دو نوبت نماز نخواند! در روز سوم اقامتش در آلمان چند نفر از مقامات امنيتی سفارت ايران در آلمان به ديدارش رفتند. سر ظهر يکی از ماموران برای چاپلوسی بلند شد و با کسب اجازه از فلاحيان وضو گرفت و سپس رو به وی گفت: حاج آقا ما را بی برکت نگذاريد! بفرمائيد اقامه کنيد تا از انفاس قدسی شما بی نصيب نمانيم! فلاحيان با خنده پاسخ داد: ما مسافريم و نماز را شکسته می خوانيم و چون وقت نداريم نمازها را جمع می کنيم آخر شب می خوانيم! در چهارمين و پنجمين شب اقامت عاليجناب خاکستری پوش در آلمان وی به همراه فردی چند ساعت غيبت کرد و در شب پنجم که موسويان سفير وقت ايران در آلمان به جستجوی جناب وزير برای وصول يک دستورالعمل محرمانه پرداخت به او گفته شد حاج آقا به آپارتمان …. رفته تا يک خانم ترک را ارشاد کند! اين خانم همان زنی است که به دعوت فلاحيان در زمان وزارتش به تهران سفر کرد و حدود يک ماه در شمشک٬ دماوند و اصفهان ميهمان مخصوص عاليجناب بود و (شيان) نام دارد.
    ولی در مورد قائم مقامی ماجرا از يک روز يا يک ماه همخوابگی فراتر رفت. فاطمه که کار ميهمانداری را در هواپيمايی ملی آغاز کرد زيبايی خيره کننده و تحسين برانگيزی داشت. مدير عامل وقت و مدير کل حراست هواپيمايی هما چون به کام نرسيدند با پرونده سازی و انگ مسائل اخلاقی چسباندن به وی او را از هواپيمايی ملی در سال ۷۱ اخراج نمودند اما وی بلافاصله با کمک يکی از خلبانان سابق هما به عنوان سرمهماندار وارد شرکت آسمان شد. آشنايی او با فلاحيان در جريان سفر عاليجناب خاکستری به مشهد صورت گرفت. فاطمه در زندگی زناشويی شکست خورده بود. پس از به دنيا آمدن سومين فرزندش هنگام لغو يکی از پروازها و بازگشت ناگهانی به خانه با حقيقتی تلخ که همانا خيانت شوهرش بود مواجه شد. اما اين يک خيانت معمولی نبود و شوهر جراح قائم مقامی با فردی مذکر رابطه برقرار کرده بود و همين امر موجبات دلزدگی فاطمه از زندگی را فراهم ساخت به طوری که وی ترجيح می داد بيشتر به ديدار فاميل و آشنايان برود تا در خانه بماند.
    در چنين وضع بحرانی و در يکی از سفرهای کاری فلاحيان به مشهد او با قائم مقامی آشنا شد و آنچنان دل و ايمان باخت که بعد از رسيدن به مشهد به وی شماره تلفن های مستقيم و خصوصی اش را داد و چنان عنان از کف داده بود که سفر چهار روزه اش به مشهد را به دو روز تقليل داد و به تهران بازگشت. فاطمه برای اينکه از نفوذ فلاحيان در رفع مشکل خانوادگیش استفاده کند به تلفن او زنگ زد که اي کاش اين کار را نمی کرد! به گفته صميمی ترين دوست فاطمه و محرم اسرار وی اولين ديدار اين دو تن در يکی از خانه های امن وزارت اطلاعات در شهرک غرب صورت گرفت. سه چهار ماه بعد کار به جايی رسيد که فلاحيان طاقت دوری معشوقش برای يک روز را هم نداشت. يک اشاره کافی بود تا قائم مقامی در مراجعه به فرودگاه متوجه شود به جای او فرد ديگری در تيم پرواز قرار گرفته و او می تواند به خانه برگردد و به مرور فقط در پروازهای خارجی در کادر پرواز قرار گرفت. فلاحيان نهايت محبت را در حق فاطمه کرد: هدايای گران قيمت ٬ خانه ای مجلل٬ اتومبيل آخرين مدل٬ خرج سفرهای ده هزار دلاری و … ترديدی باقی نمی گذاشت که جناب وزير عاشق او می باشد. اما يک روز فاطمه به نزديک ترين دوستش گفته بود: علی(فلاحيان) به من بسته هايی می دهد که در دبی٬ فرانکفورت و استکهلم به کسی بدهم و من فکر مي کنم اين بسته ها پر از هرويين است. بار ديگر هم عنوان کرده بود که فلاحيان از وی خواسته برای يک امر مهم به يک نويسنده مخالف نزديک شوم و چند وقت بعد از قتل نويسنده خبر داده بود. دوست صميمی فاطمه اظهار داشته که دليل قتل فاطمه اين بود که پس از سال ها دلهره٬ درد و اضطراب با يکی از خلبانان همکارش آشنا شد و به دوستش گفت: سرانجام عشق واقعی ام را يافتم.
    در يکی از سفرهای قائم مقامی به دوبی هواپيما دچار نقص فنی شده و رفع اشکال ۴۸ ساعت به طول انجاميد. وی در رستوران هتلی که تيم پرواز در آن اقامت داشت با يکی از خلبانان سابق هما که برای يک شرکت آمريکايی کار می کرد برخورد کرد و ساعت ها با هم گفتگو کردند. هنگام برطرف شدن نقص فنی و بازگشت هواپيما به تهران فاطمه به يکی از خانم های همکارش در طول پرواز گفت که توسط يکی از دوستانش که شهروند آمريکائي است به کنسولگری آمريکا رفته و مطمئن است به راحتی ويزای آمريکا را دريافت خواهد کرد. احتمالا فلاحيان از طريق همين همکار فاطمه يا مامورانش از رفت و آمد معشوقه اش به سفارت آمريکا با خبر شده است. حمل بسته های مشکوک توسط فاطمه به دوبی و اروپا از همين زمان آغاز شد و احتمالا بين اين کار و اطلاع فلاحيان از رفت و آمد او به کنسولگری آمريکا رابطه ای وجود داشته است.آنچه روشن است از اوايل خرداد سال ۱۳۷۶(سه سال پس از شروع رابطه) قائم مقامی در فضای رعب و وحشت زندگی می کرد و مدام در فکر راهی برای خلاصی از دست فلاحيان و ازدواج با مرد دلخواه خود و رفتن به کانادا بود. طلاق از همسرش هم مراحل نهايی را می گذراند ولی با اين حال فاطمه با استرس بسيار زندگی می گذراند. يک بار و در پی خلوت دو روزه با عاليجناب خاکستری پوش در ويلای دماوند هراسان به ديدار دوست صميمی اش آمد و گفت مطمئن است فلاحيان به او مشکوک شده است. مقدار زيادی نامه و يادداشت با خود داشت که همه را در حياط خانه دوستش سوزاند و هر چه دوستش از او خواهش می کرد که با او درد دل کند فاطمه زير بار نمی رفت. روايت دوست و همراز قائم مقامی درباره روز قتل او اين گونه است: دو پرواز پشت سر هم داشت در پی دومين پروازش حدود ساعت چهار بعد از ظهر به من زنگ زد و گفت اگر تا هشت شب از من خبری نشد با اين شماره تماس بگير. پس از تماس های مکرر با خانه فاطمه سرانجام شماره مورد نظر را گرفتم. صدايی مرتب از من می پرسيد کی هستم. تلفن را قطع کردم و راهی ترکيه شدم. (وی هم اکنون به عنوان پناهنده در کشور بلژيک اقامت دارد.)
    فاطمه آن روز به جای رفتن به خانه عشق! مستقيما راهی منزل خود شده بود. احتمالا فلاحيان منتظر وی بوده است. فاطمه به دنبال يک مکالمه تلفنی به فردی زنگ می زند و از وی می خواهد به خانه بيايد و مراقب فرزندانش باشد٬ چون وی به دليل يک کار فوری مجبور است از خانه خارج شود. وقتی آن مرد به منزل قائم مقامی رسيد فاطمه خانه نبود و فرزند ارشدش يادداشتی به فرد مذکور داد که در آن همان شماره تلفنی که فاطمه به دوستش داده بود به چشم می خورد.(تلفن همان شب قطع شد و ساکنان خانه آنجا را تخليه کردند.) قائم مقامی با اتومبيل خودش(نه پژوی اهدايی فلاحيان) بر سر قرار رفته بود. سعيد امامی در اعترافاتش گفته است به دستور فلاحيان با فاطمه قائم مقامی در نزديکی وزارت اطلاعات در ساعت ۶ عصر قرار گذاشته و اين ديدار در اتومبيل فاطمه صورت گرفته است. امامی قاتل فاطمه را (سعيد حقانی) معرفی کرده که با شليک سه گلوله به مغز و قلب قائم مقامی وی را به قتل رسانده است! (گرچه بعيد نيست خود سعيد امامی قاتل باشد). سه فرزند بی مادر همچنان چشم انتظار زيباترين مادر دنيا هستند تا با يونيفورم پرواز از راه برسد و آنها در آغوش بگيرد.

  2. زجرنامه‌ی يکی از شقايق‌های لِه‌شده‌ی ايران (قربانی تجاوز در زندان- بهاره مقامی)
    .
    نام من بهار است، بهار است و از گل می نويسم ، اما گلهای پر پر. از سبزه می نویسم و از جوانه، اما جوانه های له شده، در زير لگد مال نفرت، نفرت زشت خويان از زيبايی و از هر چه که زيباست، نفرت مزدوران از حق و حق خواهی و حق جويی ، از نامرد می نويسم.
    بيست و هشت ساله ام، نامم بهاره مقامی است و ديگر هيچ چيزی برايم باقی نمانده که بخواهم به اميد آن نامم را پنهان کنم. همه آنهايی که روزی برايم مهم بودند را از دست داده ام، اقوام و دوستان، آشنا و همسايه، همکار و هم قطار ، همه و همه را از دست داده ام. همه چيزم را نامردان نامردانه ربودند، زندگيم را. حال که جلای وطن کرده ام، می خواهم برای يک بار هم که شده، دردم را با کسی قسمت کنم. از همه دوستان ديگری هم که سرنوشت دردناکی چون من داشته اند می خواهم که بنويسند. بنويسند که بر آنها چه گذشته. اگر هم از بيم جان يا آبرو نمی توانند اسمشان را بگويند، با اسم مستعار بنويسند. بنويسند تا تاريخ بداند که بر نسل ما چه گذشت، بر نسل غم. تا آيندگانی که در آزادی در ايران زندگی خواهند کرد بدانند که اين آزادی به چه قيمتی به دست آمده، به بهای چه جانهای سوخته، چه اميدهای بر باد رفته، چه کمر های شکسته و زانوان خميده.
    کمر پدرم شکست. وقتی فهميد، خرد شد. مادرم يک شبه انگار صد سال پير شد. برادرم، برادرم که هنوز هم روی آنرا ندارم که به صورتش نگاه کنم، و او هم نگاهم نمي کند تا مرا بيش از اين نيازارد. انگار مرديش را از او گرفتند وقتی فهميد، از مرد بودن خودش هم بيزار شد وقتی فهميد، که نامردهايی هستند که از مردی فقط نرينگی را دارند. ناموس و عنف و شرف و نجابت و عصمت و حيا برايشان بی معنيست. من معلم اول دبستان بودم، به غنچه های کشورم خواندن و نوشتن ياد می دادم، ياد می دادم «بابا آب داد»، «آن مرد می آيد»، «آن مرد نان دارد». مرد برايم آن نان آور مهربان بود. او که منتظر بودم بيايد. حال برايم چهره اش عوض شده، خشماگين و در هم کشيده از هوس کور، بوی تعفن عرقش يک لحظه هم از خاطرم نميرود. هميشه ترسم از اين است که بيايد، نيمه شبها با ترس آمدنش از خواب می پرم. با کوچکترين صدايی همه وجودم به لرزه می افتد و قلبم به تپش می افتد، مبادا بيايد؟ هر لحظه آماده فرارم، شبها را با چراغ روشن به روز می رسانم و روز ها را با اشک و آه به شب.
    خانه مان در کارگر شمالی بود. با برادرم به سمت مسجد قبا رفته بوديم که دستگيرم کردند. زدند و بردند و داغان کردند، به قول حافظ همان طور که ترکان خوان يغما را. بعضی ها دستشان شکست، بعضی ها پايشان، بعضی ها کمرشان. بعضی ها هم مثل من روحشان، خرد و خمير شد. له شدم. انگار انسان بودنم از من گرفته شد. بهار بودم، مرده ام حالا، شقايق له شده ام.
    از کسانی که اين نامه را می خوانند می خواهم، که اگر کسی را می شناسند که مثل من قربانی تجاوز نامردان شده، با او مهربانتر باشند، همدرد باشند. بدبختی من و امثال من اين است که در فرهنگ ما تجاوز فقط ضربه به يک فرد نيست، به کل خانواده يا حتی خاندان اوست. فردی که قربانی تجاوز شده دردش با گذشت زمان التيام نمی پذيرد، بلکه با هر نگاه پدرش داغش تازه می شود، با هر قطره اشک مادرش، قلبش از نو مي شکند. فاميل و دوست و همسايه که هيچ. همه با آدم قطع رابطه می کنند. خانه مان را مجبور شديم مفت بفروشيم و برويم به کرج. اما آنجا هم دوام نياورديم. مأموران که سريع آدرس خانه جديدمان را پيدا کردند. زير نظرمان داشتند. می آمدند سر کو چه مان می ايستادند، پدرم که رد می شد پوزخند می زدند. همه چيز را گذاشتيم و جلای وطن کرديم. پدر و مادرم سر پيری آواره کمپ پناهندگی شده اند. به جرأت می توانم بگويم که درد فرهنگی پس از تجاوز بارها و بارها بدتر و شديد تر از درد جسمی آن بود. خيلی ها وقتی که در مورد تجاوز می شنوند می خندند، قسم به هر چه که برايتان عزيز است، خنده دار نيست. رنج و عذاب يک خانواده ساده، بی آبرو شدن يک دختر يا پسر جوان، هتک حرمت از عشق خنده دار نيست. آنها که تجاوز می کردند می خنديدند، سه نفر بودند. هر سه ريشو و کثيف، بد لهجه و بد دهن. به همه فاميلم فحش می دادند، با اينکه خودشان ديدند باکره ام به من تهمت فاحشگی زدند و مجبورم کردند زيرش را امضا کنم. ديگر خجالت نمی کشم که اين را بگويم، برايم قبحش را از دست داده که هيچ به آن افتخار هم می کنم: گفتند جنده. گفتند جنده امضا کن. گفتم من معلمم. امضا نمی کنم. گفتند ما سه تا شاهد عادل داريم که ديده اند تو يک شب با سه نفر خوابيده ای. گفتم من هم بيش از سی تا شاهد دارم که معلمم، اگر حالا کارم به اينجا کشيده شده تقصير شماست. پوزخند زدند که خب برايت بد نشد، از حالا به بعد درآمدت کلی بالا می رود. ناموس برايشان تا اين حد بی معنا بود، نجابت تا اين حد پوچ. نديده بودند، نداشتند. همه زنها برايشان جنده بودند، زن که هيچ، به مرد ها هم رحم نمی کردند. انسان نبودند، در اثر کمبود و عقده، به جانوارن منحرفی تبديل شده بودند که جز به کثافت کشيدن همه زيباييها کاری بلد نبودند. می بينم مردم گاهی به خواهر و مادر اينها فحش ميدهند، اين جانورانی که من ديدم به خواهر و مادر خودشان هم رحم نمی کنند، خدا به داد آن بيچارگان برسد که بايد عمری را با اين درنده خويان بدصفت سر کنند. دندانهای جلويم شکست، شانه ام از جا در رفت، زنانگی ام ويران شد. می دانم که ديگر هيچ گاه قادر نخواهم بود مردی را دوست بدارم، هيچ گاه نخواهم توانست با مردی صميمی و نزديک باشم و به او اعتماد کنم. می دانم که سرزمينم مردان غيور درد آشنا هم زياد دارد، اما برای من ديگر مرد و نامرد يکی شده است. زندگيم ديگر به عنوان يک زن به پايان رسيده، انگار مرده متحرکی بيش نيستم. اما می نويسم، می نويسم تا زنده بودنم را پس بگيرم. می نويسم معلم بودم ، جنده شدم، حالا هم نويسنده ام. می نويسم بهار بودم، با اينکه خزان شدم حالا زيباترم. جنده زيبايم، بی آبروی محله مان شدم، معلم بی کلاس شدم، مسخره خاص و عام شدم، محکوم به تنهايی شدم، آغشته به کثافت ظالم شدم، گيسو بريده و شکسته دست و خونين چهره مزدوران جمهوری اسلامی شدم، پس افتخار می کنم که جنده آزاديم . می دانم که من تنها نيستم، صدايشان را ميشنيدم، در بند های مجاور، وقتی که مثل يک جسد بی جان و بی مصرف روی زمين افتاده بودم ميشنيدم که نامرديشان را بارها به نمايش گذاشتند. از همه هم دردانم ميخواهم که بنويسند، دردشان را هر جوری که می توانند فرياد بزنند، چون اين از همان دردهاييست که به قول هدايت مثل خوره روح آدم را ميخورد. بگذاريد بيرون بيايد، بگذاريد همه بدانند. بدانيد که تنها نيستيد، مثل من و شما بسيار است، ما همه در اين درد شريکيم.
    اين زجر نامه طولانی تر از اين هاست، اما برای حالا آن را با يک حرف به پايان ميبرم، روی صحبتم با شخص آقای خامنه ايست: تو که خودت را پدر همه ملت ميدانی، من دختر ايران زمين بودم، پسران تو به من تجاوز کردند. تقاص عصمت من را چه کسی خواهد پرداخت؟
    بهاره مقامی
    فروردين ۸۹- آلمان
    .
    http://news.gooya.com/politics/archives/2010/04/102943.php

  3. اطلاعاتی درباره سایت ارتش سایبری(گرداب)
    .
    دارنده امتیاز سایت: مهران امامی
    نشانی: تهران – میدان هفت تیر – خیابان شهید مفتح – کاشی 36
    تلفن: 22461580
    ایمیل: admin@gerdab.ir
    .
    http://network-tools.com/default.asp?prog=whois&host=www.gerdab.ir

  4. اطلاعاتی درباره سایت ارتش سایبری(گرداب)
    .
    دارنده امتیاز سایت: مهران امامی
    نشانی: تهران – میدان هفت تیر – خیابان شهید مفتح – کاشی 36
    تلفن: 22461580
    ایمیل: admin@gerdab.ir
    .
    http://network-tools.com/default.asp?prog=whois&host=www.gerdab.ir

    .
    دارنده امتیاز سایت: مهران امامی
    نشانی: تهران – میدان هفت تیر – خیابان شهید مفتح – کاشی 36
    تلفن: 22461580
    ایمیل: admin@gerdab.ir
    .
    http://network-tools.com/default.asp?prog=whois&host=www.gerdab.ir

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: